تبليغاتX
-:¦:-♥ دل بی غش...♥-:¦:-


-:¦:-♥ دل بی غش...♥-:¦:-

سلام. حرفای یه دل ساده و بی غش که عاشق پروازه!!!

  

 

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزد...

**لینک دانلود فونت زیبای نستعلیق**

نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت توسط م.سپهری| |


خدا نگهــــــــــدار دوستـــــــــــان......

نوشته شده در جمعه 4 آذر1390ساعت توسط م.سپهری| |

می خوام برم امام رضا

                                   به خدا دلم تنگه دیگه...


نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت توسط م.سپهری| |

داشتم با خدا حرف می زدم هی گفتم آخه اینم شد زندگی؟؟؟

که امشب یه جایی خوندم:


این زندگی نیست!

ماندگی ست!


................



نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت توسط م.سپهری| |

لحظه ها را بگو بایستند!!!

                  بیــــــــــــهوده زیستن را نیازی به شمارش نیـست...



پ.ن:

آخ که چقدر دلم میخواد این جمله رو بشنوم: پیاده شید اینجا آخر دنیاست...

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت توسط م.سپهری| |

 

نمی دانم چرا با اینکه میدانم

 

 

                                                                             ازآن من نخواهی شد؛

 

 

                                                                                                                                               ولی باز؛ با تارو پود جان

 

 

برایت خانه میسازم!!!


نوشته شده در دوشنبه 23 آبان1390ساعت توسط م.سپهری| |

گاهی تو اوج دلتنگیا مسجد دانشگاهمون میشه پناهگاه خستگی های خاکیم و دو تا پرستوی اون هم میشن محرم حرفای من و خدا...

امروزم می خوام بهش پناه ببرم... با یه عالمه امید... با امید به رحمت بی انتهاش...

امروز عرفه است... عجیب بوی عاشورا میده... بوی سفر... شاید وصال....

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت توسط م.سپهری| |

 

چــه ســخــت اســـتــــ....

 

هــم پایــیـــز باشـــد!

                        هــم ابـــر باشـــد!

                                                 هــم بــــــاران باشـــد!

 
                  هــم خیــابــان خیـــس باشــد!!

       امـــــا....

نــه تـــــو باشـــی،

نــه پایـــی برای قـــدم زدن باشــد!!!!


پ.ن: خوش به حال آسمون! امروز کلی گریه کرده!

نوشته شده در چهارشنبه 4 آبان1390ساعت توسط م.سپهری| |

بــ ــرای چشـ ــمهـــایـ ــم نمــــ ــاز بــ ــاران بخوانـــــ !

بغضــ ــ ـ کـ ــــرده...

ابـ ـــ ــریست...

امــ ـــا نمـ ـی بـــ ـــ ـارد ...!!

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت توسط م.سپهری| |

هنوز یه عاشقی هست حرم شما نرفته
دیگه روش نمیشه جایی، بگه کربلا نرفته...

 

 

 

پ. ن:

كربلا را تو مپندار كه شهري است در ميان شهرها و نامي است در ميان نام‌ها. نه، كربلا حرم حق است و هيچ‌كس را جز ياران امام حسين (ع) راهي به سوي حقيقت نيست...

نوشته شده در جمعه 1 مهر1390ساعت توسط م.سپهری| |

شاید این حرفای حاجی رو همه شنیده باشن

 و مثل من چند سالی میشه که با خودشون زمزمه اش می کنن ولی اینو واسه خاطر دلِ خودم میذارمش اینجا که نکنه یه وقت فراموشش کنم...

"برای اینکه خدا لطفش شامل حال ما بشود، باید اخلاص داشته باشیم و برای اینکه ما اخلاص داشته باشیم سرمایه می‌خواهد که از همه چیزمان بگذریم و برای اینکه همیشه از همه چیزمان بگذریم باید شبانه روز دلمان و همه چیزمان با خدا باشد. قدم بر می‌داریم برای رضای خدا باشد. کاغذ برمی داریم برای رضای خدا باشد و همه کارهایمان برای رضای خدا باشد. اگر کارهایمان این طوری پیش برود پیروزی در آن هست و ناراحتی و شکست به رایمان معنایی ندارد... "

شاید اثر این حرفاس که مونده توی دوکوهه و یه غربتی بهش داده. شاید اونم دلش واسه دیدن این همه اخلاص تنگ شده. شاید دلش واسه دعای کمیل حاجی تنگ شده.شاید...

نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390ساعت توسط م.سپهری| |

 

خطی کشید روی تمام سوال ها
تعریف ها معادله ها احتمال ها
خطی کشید روی تساوی عقل و عشق
خطی دگر به قائده ها و مثال ها
خطی دگر کشید به قانون خویشتن
قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها
از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید
خطی به روی دفتر خط ها و خال ها
خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محال ها

فاضل نظری

نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390ساعت توسط م.سپهری| |

 

 

نقاش خوبی نبودم اما این روزها به لطف تو انتظار را دیدنی می کشم!...

  

 

 

پی نوشت1: خیلی دلم گرفته بود ازش، با این که می دونستم حواسش بهم هست ازش گلایه کردم...

همون موقع که داشتم به خدای خوبم غُر می زدم یه دوست بهم اس ام اسی فرستاد با این مضمون:

"خدایا هر کس به یادم هست تو به یادش باش، اگر کنارم نیست تو کنارش باش، اگر تنهاست تو پناهش باش

                و

                     اگر غم دارد تو غمخوارش باش.... "

خواهرم گفت: دیوونه! همین الان یکی واست داشت دعا می کرد!

دلم هری ریخت. چیزی برام نموند جز شرمندگی و یه سوال :آخه حکمتش چیه که...؟ چه می دونم

پی نوشت2: هوای حوصله ام ابری است...

پی نوشت3: هوای حوصله ام ابری است...

پی نوشت4: هوای حوصله ام ابری است...

 

نوشته شده در یکشنبه 20 شهریور1390ساعت توسط م.سپهری| |

رمضان گذشت...

شبهای قدر را قدر ندانسته گذشت...

فقط چند سحر دیگر فرصت باقی است...

فقط جند افطار دیگر مانده...

چند روز دیگر شهر پر می شود از دعای قنوت نماز عید:"اللهم اهل الکبریاء والعظمه و اهل الجود والجبروت..."

الهی! مولای من! این عید فطر را برایمان عیــــــــــــــــــــــــــد واقعی قرار بده!

در ضمن از همین حالا... عیدی فراموش نشود...

    **اللهم عجل لولیک الفرج**

نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت توسط م.سپهری| |

می خوام یه اعترافی بکنم! شاید خودمم باورم نشه ولی دلم برای خوابگاه و دانشگاه تنگ شده!

خوابگاه گاهی همه این شکلین:      یا

یا این شکلی:            

یا این شکلی:               

اگه تولد یکی باشه این شکلی:

ولی گاهی بچه ها دپسرده میشن به دلایلی:  

البته بماند که خوابِ راحت یه جورایی توی خوابگاه آرزوی محاله:

بندرت پیش میاد کسی اینجوری کتاب بخونه:      که اغلب آخرش معلوم میشه که کتابه رمان بوده

وای خدا نیاره روزی رو که دل کسی واسه مامان جونش تنگ بشه :

خلاصه با این اوضاع تا آخر ترم رابطه مون با استاد این شکلی میشه:

با این حال دانشگاه و خوابگاه هم عالمی داره!!!

نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390ساعت توسط م.سپهری| |

 

گاهی درد تمام وجودت را می گیرد.به خود می پیچی تا درد را تسکین دهی اما فقط به خود می پیچی، بی نتیجه!

درد دل هم از آن  دردهاست! به خود می پیچی! بگویی یا نگویی؟ گفتن یک درد است و نگفتن دردی دیگر!

 و تو میمانی که کدام یک درست تر است!گفتن یا نگفتن؟ وجدانت که آرام شود کافی است! گاهی می گویم خوش به حال بی وجدان ها! آسوده می خورند و می خوابند و خوشند! وای اگر همه درد داشتند، درد وجدان چه می شد؟

نه! خوش به حال خودم که درد دارم! شاید نشانه ای باشد برای انسانیت!

درد دارد این دل _____________ درد دارد...

نوشته شده در یکشنبه 23 مرداد1390ساعت توسط م.سپهری| |

امشب مهتاب هم به زمین خیره شده، دنبال چه می گردد؟ نمی دانم! من هم به آسمان خیره شده ام...

می ترسم! از گذر روزها می ترسم، کم کم شبهای قدر از راه می رسند، اگر با این دستهای خالی رد شوم چه؟ اگر راهم نداد؟

از همین حالا دست به دامن تو می شوم مولا! یا صاحب الزمان پرونده ام را که دیدی گناهانم را نبین، خطاهایم را نبین، اصلا پرونده ام را نبین، فقط دعوتم کن و این را ثبت کن "محب الحسین"... 

آقاجان! اگر تو پناهم ندهی کجا روم؟ اصلا نجف را نشانم دهید! باید مثل سه ساله گلایه را پیش بابا ببرم.

بابا علی سلام. می بینی بابا؟ پسرت ما را می کشد! با هجران با فراق... می بینی بابا؟ نمی آید! هر چه می گویم نمی آید...

جمعه ی دوم رمضان هم گذشت و آقا نیامد...بگو بیاید...

سیدی! غَیبتُکَ نَفَت رُقادی و ضَیَّقَت عَلَّیَ مِهادی و ابتزَّت منی راحةَ فوادی...

نوشته شده در شنبه 22 مرداد1390ساعت توسط م.سپهری| |

                              

                                                       

نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت توسط م.سپهری| |

تمام روزها یادت

 

همه شب ها به رویایت

 

دلم خوش بود!

 

ندانستی

 

نفهمیدی

 

که مهرم پاک و بی غش بود!

 

***

 

زهی باطل خیالاتم!

 

خیالاتی که بی رنگ است

 

چه می دانی؟

 

دلم تنگ است .

 

دلم تنگ است ...

 

نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت توسط م.سپهری| |

اسمش مختارنامه بود اما همه اش ح س ی ن بود!

پسرش را از میدان دور کرد اما بمیرم برای ح س ی ن، علی اکبر را...(به قول شافی سه نقطه ها را خودت بخوان، روضه خواندن نمی دانم...)

عمره را با تیر کشتند اما بمیرم برای ح س ی ن، خیمه هایش، دخترکانش، زینبش...رقیه اش...آتـــــش...گوشــــــواره...ســـــــرِ بریده...

بیعتش را برداشت، اتمام حجت کرد و تنهایش گذاشتند، اما بمیرم برای ح س ی ن که دعوتش کردند و شمشیر کشیدند...

مختار در مسجد کوفه بود و ح س ی ن در گودی قتلگاه...

مختار شش ماهه نداشت! سقایش را دست نبریدند!... راستی مختار چند تیر خورد؟...

اگر غمِ مختار سنگین بود پس غمِ ارباب چه بود؟ اگر برای مختار گریه کردیم برای ارباب باید...باید...باید مُــــــرد؟

راست می گفت شافی! مختار، مختار نبود، همه اش روضه ی ارباب بود...

مهدی جان!دلمان خوش بود به جمعه هایی که اگر نیامدی ، شب هایش مرهم ِ دلت خواهد آمد ... حالا بگو چه کنیم با جمعه هایی که نه ختم ِ به تو می شوند و نه ختم ِ به مختار ... ؟

.

.

.

راست می گفت:

کاش وفایمان حتی ابراهیمی هم نباشد،کاش برایت سائب باشیم مولا...

نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت توسط م.سپهری| |

امروز این حالی نبودم! شرمنده ام ولی باید راستش رو بگم "کربلایی"نبودم! چی شد که توی وب گردی هام به کربلا رسیدم نمی دونم ولی همین قدر می دونم که اشکم جاری شد...

یادش بخیر، توی مشهدالرضا "حاملان پرچم" بودیم. دلم داشت می ترکید! پرچم حرم قمر بنی هاشم دستم بود ولی... دلم داشت می ترکید... بوی حرم میداد...دلم داشت می ترکید... می خواستم بگیرمش جلوی صورتم و های های گریه کنم، اما...

پرچم رو بردیم بین بچه ها و با کلی حسرت برگشتیم عقب. آخر مجلس!

حسرتش توی دلم موند، کربلا کربلا کربلا...

بعد از مجلس و جمع شدن پرچم و رفتن بچه ها بازم آروم نشدم! برام مهم نبود کیا اونجا هستن و می بینن، هنوز با آقا حرف داشتم! درد و غصه های زمینیم یادم نمی اومد حرفم از آسمون بود، دردم پرواز...

حرفاشون رو می شنیدم ولی گریه ام بند نمی اومد، شوخی های حاجی و خانم  تقوایی واسه بند آوردن اشکم بی نتیجه بود.به اصرار بچه ها دلشون سوخت و چند ساعتی پرچم رو به ما سپردن...

پهنش کردیم و زانو زدیم! داشتم می مردم! آقاجون صفاتو، سهم همه بین الحرمین باشه سهم من یه پرچم سرخ؟؟؟؟ عیب نداره آقا میدونم واسه من همینم غنیمته همینم لطفه! من کجا "ح س ی ن" کجا؟ می دونم این یه نشونه بود! گفتی برو درست شو بیا! گفتی اگه درست شی....

آقا جون یه شب دیگه بوی کربلا رو شنیدم! نیمه شعبان پارسال! تا صبح گریه کردیم. تا صبح کربلا کربلا گفتیم... غریبه توی جمعمون نبود! همه از اهالی آسمون بودن به جز من! نکنه به خاطر من بچه ها بی نصیب موندن؟ نکنه اون دنیا بهشون بدهکار شم؟ مخصوصا یکی شون! خیلی دلش کربلا می خواست، قبلا رفته بود ولی دلش خیلی کربلا می خواست اونم با همین جمعی که توش غریبه نبود!!!

آقا جون! یه سال گذشت ولی هنوز دلم میگه من برات کربلا رو اونجا گرفته ام، فقط نمی دونم واسه کی؟

عاشق آن نیست که هر دم طلب یار کند

                                   عاشق آن است که دل را حرم یار کند...


                              "دلم ارزانی کوی تو مولا..."

نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1390ساعت توسط م.سپهری| |

خیلی وقته نوشتنم نمیاد! نه شعری نه متنی!

نکنه صفر و یکی شدم! یعنی اونقدر صفر و یک و دیجیتال و چرت و پرت خوندم خراب شدم؟؟؟

خدا نکنه!

خدا جونم من همون دل ساده و بی غش خودم رو می خوام که بشه باهاش نوشت...

حرفام توی دلم مونده،می دونی که وقتی می نویسم چقدر احساس خوبی دارم...

نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر1390ساعت توسط م.سپهری| |

هر شب به ماه چشم می دوزم،

           تا شاید آن هنگام که به آن می نگری "یک لحظه"نگاهم با نگاهت گره بخورد...


نکند به ماه هم نگاه نکنی!!!!!!!!!!!

       

نوشته شده در سه شنبه 28 تیر1390ساعت توسط م.سپهری| |

بعضی موقعا مثل الآن دلم می خواد پسر بودم!

پسر بودم و میرفتم توی یه همچین روزایی توی جاده ها ایستگاه صلواتی میزدم فقط به عشق خودش و خدا!

پسر بودم و میرفتم بالای داربست و کوچه رو تزئین می کردم فقط به عشق خودش و خدا!

پسر بودم و پای پیاده راهی جمکران می شدم فقط به عشق خودش و خدا!

پسر بودم و ...

                      چه حالی داره ...

"اللهم عجل لولیک الفرج"

نوشته شده در یکشنبه 26 تیر1390ساعت توسط م.سپهری| |

با سلام ای آقا

 

شبتان مهتابی

 

روز میلاد شما درپیش است

 

                                                      عرض تبریک  آقا

 

و کمی بی تابی

 

 

این نفس ها به فدای کف نعلین شما

 

 

                                                       اندکی تند قدم بردارید...

               


نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت توسط م.سپهری| |

مهربانم سلام.

باز هم عهدشکنی کردم! چند روز است که برایت نامه ای ننوشته ام؟ میدانم مهربان تر از آنی که بخواهی این روزها را بشماری تا شرمنده ام کنی! کلی بهانه دارم برای به یادت نبودن! آخر می دانی، روزهایم پر است حتی بدون تو! در کار و تفریحم جایی برای تو نیست! وقت ندارم، باید درس بخوانم، باید پیشرفت کنم، باید سر کار بروم و در کارم موفق باشم!!!

اما... اما همه ی این حرف ها فریب است... اساسی سر کار رفته ام!روزهایم پر از فریب است... به خاطر همین جایی برای تو نیست... شرمنده ام! میدانی که دوستت دارم؟! میدانی که به خاطر تو ...!

می خواهم هدیه ی تولدت را بدهم، روزهای پر فریب زندگیم را خط می زنم تا در تک تک لحظاتم تو باشی...

گرچه نمی دانم این هدیه از آن توست یا من!!!

تولد ت مبارک باباسپهرم...

نوشته شده در جمعه 24 تیر1390ساعت توسط م.سپهری| |

رجب گذشت و ما از خود نگذشتیم! شعبان آمد و ما به خود نیامدیم !! وای بر ما که رمضان برسد و مارا بچینند قبل از آنکه رسیده باشیم !!!!
نوشته شده در جمعه 24 تیر1390ساعت توسط م.سپهری| |

 

            

 

وقتی به خانه ی من آمدی ای دوست...

 

برای من یک چراغ بیاور و یک دریچه که از آن

 

 

 

                   به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم!...

  

 

            

نوشته شده در جمعه 24 تیر1390ساعت توسط م.سپهری| |

شایسته نیست به سخنی که از دهان کسی خارج شد گمان بد ببری ، چرا که برای آن برداشت نیکویی می توان داشت.

نهج البلاغه حکمت
361


(تازه از اردوی 30سخت اومدم! امیدوارم چیزایی که یاد می گیرم رو فراموش نکنم!الهی...)
نوشته شده در پنجشنبه 23 تیر1390ساعت توسط م.سپهری| |

از هر چی سوال می کنی می گن برو قرآن رو بخون می فهمی! شروع کردم به خوندن قرآن با معنی! دیدم نچ! می خونم ولی یادم میره، تازه این که می گن بهش عمل کن نمی دونم چطوری باید بهش عمل کنم! پیش دوستام که گفتم معلوم شد اونام این مشکل رو دارن!

با یه اهل دلی که صحبت می کردیم سوالمون رو هم مطرح کردیم، اون اهل دل گفت:

شما قرآن رو چطوری م یخونید؟

قرآن خوندن هم لم داره، باید بدونی توی این کتاب دنبال چی می گردی! یه لم اون اینه که از اولش شروع کنی و بخونی و بگردی دنبال آیه ی خودت!

به نظر من هرکس توی کتاب آسمونی خدا یه آیه داره، یه آیه که همه جوره مال خودشه! یه حسی بهش داره یا ...

حرفشون به دلم نشست مثل همیشه! با خودم فکر کردم آیه ی من چیه؟ هنوز کامل قرآن رو با این لم نخوندم ولی سوره ی الرحمن یه حسی بهم میده...

 فبای آلاء ربکما تکذبان....

سوالی که اگه به جوابش فکر کنی می شینی و ساعت ها گریه می کنی!....


نوشته شده در چهارشنبه 15 تیر1390ساعت توسط م.سپهری| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ